محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
490
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ملك خويش پيوست كند و ولايت او را به حوزهء خويش برد و كنجد را نيز همانند چوگان داند كه روغن دارد و از تلخى و تندى به دور است و كيسه اى پر از خردل با نامه سوى دارا فرستاد و نوشت كه خردل اندك است ولى تندى و تلخى و قوت بسيار دارد و سپاه وى چنان است . و چون جواب اسكندر به دارا رسيد سپاه خويش را فراهم آورد و آمادهء پيكار اسكندر شد . اسكندر نيز آماده شد و سوى قلمرو دارا روان شد و دارا خبر يافت و به سوى اسكندر تاخت و چون رو به رو شدند جنگى سخت در انداختند كه سپاه دارا بشكست و دو تن از نگهبانان دارا كه گويند از مردم همدان بودند دارا را از پشت ضربت زدند و از اسب بينداختند و مقصودشان از اين كار تقرب به اسكندر بود . اسكندر گفته بود كه دارا را اسير بگيرند و نكشند . و چون از كار دارا خبر يافت سوى وى رفت و به وقت جان دادن او رسيد و از اسب به زير آمد و بالاى سر وى نشست و گفت كه هرگز سر كشتن او نداشته و آنچه رخ داده به خلاف راى وى بوده و گفت : « هر چه خواهى بخواه كه به انجام رسانم . » دارا گفت : « مرا دو حاجت هست ، يكى آنكه انتقام مرا از قاتلانم بستانى و ديگر آنكه دخترم روشنك را به زنى بگيرى . » و اسكندر هر دو را پذيرفت و بگفت تا كشندگان دارا را بياويزند و روشنك را زن خويش كرد و قلمرو دارا را گرفت و پادشاهى وى از آن اسكندر شد . بعضى مطلعان اخبار سلف گفتهاند اين اسكندر كه با داراى كوچك پيكار كرد برادر وى بود و داراى بزرگ مادر اسكندر را به زنى گرفته بود و او دختر پادشاه روم بود و هلاى نام داشت و او را پيش دارا آوردند و بوى بد داشت و شاه بگفت تا تدبيرى كنند . دانايان قوم گفتند وى را با بوته سندر علاج بايد كرد و تن به جوشانده سندر بشست و بسيارى از آن بوى بد برفت ولى همه نرفت و